محاكمه عشق:
جلسه ي محاكمه عشق بود
و قاضيش عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه ي مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق رو داشت
ولي همه ي اعضا مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفدار از عشق
آهاي چشم مگه نو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي !؟
اي گوش مگه تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صداش بودي ؟!
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سوي اون بوديد !
حالا چرا اين جوري با اون مخالفت مي كنيد ؟
همه ي اعضا برگشتند و به نشانه ي اعتراض جلسه را ترك كردند .
تنها عقل و قلب در جلسه موندند
عقل گقت : ديدي قلب ، همه از عشق بيزارند !!!
ولي من متحيرم كه باوجوي كه عشق بيشتر از همه تو رو آزرده
چرا هنوز از اون حمايت مي كني ؟
قلب ناليد كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و
تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه ي قبل را تكرار
مي كند و فقط با عشق مي توانم يك قلب واقعي باشم .
" پس هميشه از اون حمايت مي كنم حتي اگر نابود شوم