تبليغاتX
پروانه ي سمپادي
پروانه ي سمپادي

خوش بگذره

يکی بود يکی نبود يه عاشقی بود که يه روز بهت ميگفت دوستت داره آخ که دوستت داره هنوز دلم يه ديوونه شده واست ميازاره هنوز از دل ديوونه نترس آخ که دوستت داره هنوز وای که دوستت داره هنوز شب که ميشه به عشق تو غزل غزل صدا ميشم ترانه خون قصه ی تموم عاشقا ميشم گفتی که با وفا بشم سهم من از وفا تويی سهم من از خودم تويی سهم من از خدا تويی گفتی که دلتنگی نکن آخ مگه ميشه نازنين حال پريشون من و نديدی و بيا ببين شب که ميشه به عشق تو غزل غزل صدا ميشم ترانه خون قصه ی تموم عاشقا ميشم
نوشته شده در 15/12/1388ساعت 09:07 توسط سه نقطه نظر(8) | |

من خيلي وقت بود دنبال تيتراژ فيلم روزگار جواني بودم ... من خيلي كوچيك بودم اون فيلمو مي داد ولي من شعرشو حفظ بودم ... يه جورايي تجديد خاطره براي من كه بود خدا كنه براي شما هم باشه: 

مثل يك رنگين كمون هفت رنگ
سرگذشت زندگيمون رنگ رنگ

اي صميمي اي قديمي هم قطار
در دل شب شبنم عشقي بكار

شهر شب با مردم چشمك زنش
غصه هامو ريخته توي دامنش

ازدحام كوچه هاي بي كسي
پر شده از يك بغل دلواپسي

اين منم دلواپس بود و نبود
از غم اي كاش ها چشمم كبود

تا به كي از آرزوهامون جدا
با تو هستم ، با تو مستم ، اي خدا

بغچه عشقم هميشه باز باز
جا نمازم تشنه راز و نياز

همزبوني ها اگه شيرينتره
همدلي از همزبوني بهتره

نوشته شده در 15/12/1388ساعت 09:04 توسط سه نقطه نظر(1) | |

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله عاشقانه را روزی۸۰۰ جای مختلف به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم ۱۰۰تای آن را۹۰روز روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم در ماه ۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم ۸ سوال من را ۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی .با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا دعوت کردم ۲ ساعت خواهــــش کردم یک بار گفتی: (((((( دوستت دارم ))))))
نوشته شده در 15/12/1388ساعت 09:03 توسط سه نقطه نظر(0) | |

اول سلام..........دوم خوبين؟؟؟؟؟ اميدوارم خوب باشين مي خوام تغييرات حسابي تو كل وبلاگم بدم...... چون داشت به سمت چرت شدن پيش مي رفت..... 

الان نزديك عيده منم وبلاگ تكوني مي كنم... 

فعلا خداحافظ تا برم به كارام برسم !!!!!!!

نوشته شده در 15/12/1388ساعت 08:43 توسط سه نقطه نظر(0) | |

         واقعا متشكرم كه نظر ميديم منو شرمنده مي كنين...هر وقت ميام يه چي بذارم بي خيال مي شم ميرم.... 

        يه بنده خدايي مي گفت دلم خوشه يكه .... ببخشيد اشتباه شد يه بنده خدايي مي گفتم دلم خوشه دونفر ميان بهم سر ميزنن... دمشون گرم ولي بقيه هم نميان و نظر نمي دن از جالب نبودن وبلاگ منه!!!! 

       اينو با تاخير البته گذاشته بودم مجبور شدم پاكش كنم!!!ا

Happy Valentines day


صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد

صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني
صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني
  

 

خسته شدم ... اينقدر از اين جمله ها خوندم ولي دم بهشون وصله عاشق اين جمله هاام براتون ميذارم براي اونايي كه دوست دارن.............................................................................................................دوست دارن

نوشته شده در 1/12/1388ساعت 10:27 توسط سه نقطه نظر(2) | |

محاكمه عشق:

جلسه ي محاكمه عشق بود

و قاضيش عقل

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه ي مغز شده بود

يعني فراموشي

قلب تقاضاي عفو عشق رو داشت

ولي همه ي اعضا مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفدار از عشق

آهاي چشم مگه نو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي !؟

اي گوش مگه تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صداش بودي ؟!

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سوي اون بوديد !

حالا چرا اين جوري با اون مخالفت مي كنيد ؟

همه ي اعضا برگشتند و به نشانه ي اعتراض جلسه را ترك كردند .

تنها عقل و قلب در جلسه موندند

عقل گقت : ديدي قلب ، همه از عشق بيزارند !!!

ولي من متحيرم كه باوجوي كه عشق بيشتر از همه تو رو آزرده

چرا هنوز از اون حمايت مي كني ؟

قلب ناليد كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و

تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه ي قبل را تكرار

مي كند و فقط با عشق مي توانم يك قلب واقعي باشم .

" پس هميشه از اون حمايت مي كنم حتي اگر نابود شوم

نوشته شده در 16/11/1388ساعت 10:25 توسط سه نقطه نظر(3) | |

به: ژولیت
شماره نامه: 1238765
موضوع : درخواست عشق
خانم ژولیت عزیز،

بسیار خرسندم که به آگاهی شما برسانم که این جانب از تاریخ شنبه 14 اکتبر به عشق شما گرفتار شده ام

پیرو ملاقاتی که با هم در تاریخ 13 اکتبر در ساعت 3 بعد از ظهر داشتیم... من خودم را به عنوان یک عاشق سینه چاک به شما تقدیم می نمایم.

این علاقه نخست به مدت سه ماه به طور آزمایشی خواهد بود و به شرط سازش و تفاهم به صورت عشق دائم در خواهد آمد.

البته پس از تکمیل دوره آزمایشی،. به صورت کارآموزی قابل ادامه خواهد بود و انجام و ارائه ارزیابی این طرح منوط به ترفیع مقام از عاشق بودن به همسر بودن می باشد.

تمامی هزینه های متحمل شده برای خوردن قهوه و رفتن به گردش از ابتدا به طور مساوی به عهده هر دو طرف می باشد .

لهذا بسته به حسن خلق شما، شاید من سهم بیشتری از هزینه ها را به عهده بگیرم و مسلما من به اندازه کافی بلند نظر خواهم بود که بخشی از مخارجی که به حساب شما است را تامین کنم.

بدین وسیله تقاضا می کنم ظرف مدت 30 روز از دریافت این نامه نسبت به ارسال پاسخ مقتضی اقدام فرمایید. در غیر این صورت این درخواست خود به خود و بدون اخطار لغو خواهد گردید و اینجانب شخص دیگری را مد نظر قرار خواهم داد.

بسیار مشعوف خواهم شد در صورتی که خود مایل به قبول این پیشنهاد نیستید این نامه را برای خواهر خود ارسال نمایید.

با بهترین آرزوها برای شما
پیشاپیش از شما سپاسگزارم
ارادتمند
رومئو، مدیر کار گزینی

 

نوشته شده در 7/10/1388ساعت 10:07 توسط سه نقطه نظر(4) | |

http://img98.com/images/03rgm43ok49sq4w6ddq1.jpgديگه كم كم پسرا بايد مواظب باشن!!!!ديدي منحرف شدن بيا درستش كن!!!!!!!(البته بعضيا سو استفاده نكنن خواهشا!) 
نوشته شده در 23/8/1388ساعت 11:01 توسط سه نقطه نظر(7) | |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در 30/7/1388ساعت 08:04 توسط سه نقطه نظر(1) | |

diplom.1JPG.JPG


اولين دختري که در اصفهان ديپلم گرفت

--------------------------------------------------------------------------------

به شناسنامه،طلعت شاه ناصری» متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که درشناسنامه نوشته اند. در سال ۱۳۱۵ هم دیپلم گرفته. یکی از اولین دختران اصفهانی است که دیپلم گرفته اند. می گوید همان موقع مدیر مدرسه شان تصدیق ششم ابتدایی داشته است

آن ها چهار نفر بودند. سه دختر دیگر، یکی خانم «فخری سجادی» است، دیگری «خانم نظمی»، و سومی خانم «ملوک ربانی». می گوید از آن میان، فخریسجادی شهردار ناحیه ۵ اصفهان شد و ملوک ربانیمدیر مدرسه بهشت آیین؛ از مهم ترین مدرسه های دخترانه شهر اصفهان. خانم نظمی اما شوهر که کرد، به خانه نشست.
آن روزها اصفهان دو مدرسه دخترانه داشت: «بهشت آیین» و «بانوان». مدرسه طلعت، مدرسه بانوان بود؛ یک مدرسه عمومی. طلعت خانم یادش می آید: «اما با این که مدرسه اش عمومی بود، همه کس را راه نمی دادند. یعنی همه کس توان پرداخت شهریه را نداشت. یادم است شهریه ام سالی ۱۵ قران بود؛ پولی که آن موقع "خیلی" بود.»
به «کشف حجاب» سال ۱۳۱۴ که می رسد، انگارمطمئن نیست ذوقش را نشان بدهد یا تاسفش را. شب "کشف حجاب" تا صبح خوابم نبرد. ذوق این را داشتم که صبح یک کلاه و کت مخمل می‌پوشم و کفش پاشنه دار. خر بودم؛ نمی‌دانستم کفش پاشنه دار برای مدرسه نیست!» همزمان یادش می آید آن چندهمکلاسی را که بعد از کشف حجاب، دیگر نتوانستند درسشان را ادامه دهند و خانه نشین شدند؛ رفیق های نیمه راه.
درباره واکنش مردم آن روز به این که به عنوان یک دختر به مدرسه می رفت، می گوید: «خوش شان نمی آمد اما فحش هم نمی دادند!» انگیزه اش ازدرس خواندن، این بوده که برود سر کار «بلافاصله بعد از گرفتن دیپلم، رفتم استخدام شدم. رشوه دادم؛ دو برابر حقوقی که باش استخدام شدم.

می ارزید!
با وجود رشوه ای که داد تا استخدام شود، می گوید خودش هیچ وقت رشوه نگرفته. جایگاه اداری اش اجازه می داد زیرمیزی های درست و حسابی ای بگیرد، اما «خدا می داند یک قران هم دزدی نکردم! بودند افرادی مثل من که زندگی شان را با پول دزدی و رشوه ساختند.» رشوه را به لهجه اصفهانی اش می گوید «رُشوه

بخشی از گفتگو با خانم طلعت شاه ناصری را میتوانید از اینجا ببینید


ارتقاء برای زنان ممنوع بود
کارکردن برای طلعت جوان، سخت و گاه آزاردهنده بوده: «سال ها آن جا خون دل خوردم. به عنوان ماشین نویس استخدام شدم. به عنواندیگری نمی توانستند استخدامم کنند. فقط ماشین نویسی را در شان زن می دیدند.» می گوید همکارانش به او حسادت می کرده اند. «تماممردهایی که در اداره ام بودند، تصدیق ششم ابتدایی داشتند. حتی یک دیپلمه یا یک سیکلی هم بین شان نبود. ولی دستور بود که به زن ترقیندهند. برای زن اهمیت قائل نبودند. تا این که سال ۴۵ یا حول و حوش آن بود که دستور آمد خانم ها می توانند در اداره ها سمت بگیرند. تا قبل از آن سمت نداشتم. شدم رئیس دفتر اداره. دوسالکه گذشت، شدم رئیس امور اداری. با همین سمت هم موقع انقلاب بازنشسته شدم. نوشتم به اداره که چون سنوات خدمتم به حد نصاب رسیده و شوهرم هممریض است، می خواهم بازنشسته شوم.»

آرزوی برآورده نشده خانم شاه ناصری، این بوده که به دانشگاه برود و تحصیلش را ادامه دهد. « آن موقع که دیپلمم را گرفتم، اصفهان دانشگاه نداشت. فقط تهران بود. اما بودجه اش را نداشتم که بروم تهران. آرزویم بود می رفتم دانشگاه. اما نمی توانستم. اقوام مان امل بودند! بد می دانستند. بعدش هم که برای خودم حقوق بگیر شدم، شوهر کرده بودم و بچه داشتم. نمی توانستمولشان کنم و بروم دانشگاه.»

به روی شوهرم نیاوردم که دیپلم ندارد
طلعت، ۲۳ ساله بود که ازدواج کرد. با شوهرمرحومش که شیرازی بود و ۱۰ - ۱۵ سال از خودش بزرگ تر، در همان اداره ای که کار می کرده آشنا شده است. هیچ خواستگاری یا مراسم رسمی ای هم در کار نبوده. همسرش او را پشت تلفن از پدرطلعت خانم خواستگاری کرده است. «وقتی گفتم این خوب است، پدرم راضی شد. می دانست راه خطا نمی روم.» مهریه خانم شاه ناصری، هزار تومان بوده: «نه پَست بود و نه مثل این روزها که میلیون میلیون است.» همسر خانم شاه ناصری، تصدیق ششم ابتدایی داشته: «ولی در تمام عمر یک بار بهرویش نیاوردم که من دیپلم دارم و تو نداری.»
حالا ۳ دختر، ۱ پسر، ۱۱ نوه، و۶ نتیجه دارد. به تربیت فرزندانش می بالد: «در تربیت این ها کم نگذاشتم. برایم ارزش قائل اند که تربیتمدرست بوده.» طلعت شاه ناصری می گوید: «هرچه خودم به عنوان یک زن تحقیر شدم، عوضش دخترهایم را جوری بار آوردم که زیر بار تحقیر زننروند.»
خانم شاه ناصری این بخت را داشته که همسری هم فکر و هم عقیده اش داشته باشد. «اصلا یک بار هم حرف این نشد که نروم سر کار.» البته به نظرخودش، این به خاطر «حجب و حیا»ی خودش بوده و این که شوهرش می دانسته طلعت کار خطایی نمی کند: «در این ۳۰ سال که در اداره بودم، یک بار کسی به من نگفت چرا خندیدی یا چرا با فلانی آن طوری حرف زدی؟ خودم می فهمیدم چه طور رفتارکنم. با حیا رفتار می کردم. حجاب نداشتم اما یک بار هم آستین کوتاه نپوشیدم.»
روزگار خودش را با این روزها مقایسه می کند: «حالا با وقتی که ما درس می خواندیم، خیلی تفاوت دارد. آن زمان هنوز حجب و حیا بود. هنوز دخترها دنبال حرکت هایی که حالا می روند، نبودند. ولی حالا هرکی هرکی است! دخترها که هر کار می خواهند می کنند و پسرها هم که برایشان خوب شده! مثلاً دوست می گیرند؛ رفیق می گیرند.اما من از این حرف ها نداشتم. ابداً!»


از زن بودنم، شرمنده ام
صدای خسته و بی رمق طلعت خانم وقتی تلخ می شود که یاد دشواری ها و مشقت های زندگی اش به عنوان یک شهروند مونث جامعه ایرانی می افتد: «در عمری که کرده ام، همیشه از زن بودنم عار داشته ام. می گویم خدا به من ظلم کرد که زن خلقم کرد با همان لحن مادربزرگانه اش می گوید: «قدر مرد بودنت را بدان! نمی دانی زن چه قدر توسری می خورد...»
طلعت جوان جز این که از زن بودنش ناراحت بوده، علاوه بر آن از زمانه اش هم دل خوشی نداشته: «جوان که بودم می گفتم ۵۰ سال زود به دنیا آمده ام! به خیالم ۵۰ سال بعد همه چیز ترقی می کند! نمی دانستم این اوضاع می شود!» می گوید دیگر حالا به ۵۰ سال بعد هم فکر نمی کند: «نمی خواهم باشم. مایه دردسر شده ام. دیگر مغزم کار نمی کند... این قدر خسته و مریضم که هیچ چیزاز این روزهایم نمی فهمم. بیشتر از این ناراحتم که زمانی یک مقامی برای خودم داشته ام ولی حالا این طور زمین گیرم.»

خاطره ای یادش می آید که لبخند به چهره اش میآورد: «یکی از معلم هایمان، آقاجان «همامی» بود. خداوند ادبیات بود. یک بار سر کلاس از همه دانش آموزها سوالی پرسید که هیچ کسنتوانست جواب بدهد اما من جواب دادم. برایم نوشت: اگر شه ناصری پندم دهد گوش / نسازد پندهایم را فراموش / رباید گوی سبقت همگنان راکه با فهم است و با ادراک و باهوش.» به شوخی و خنده اضافه می کند: «اما حالا نه فهم دارم، نه ادراک، و نه هوش! دیگر جمع و تفریق هم یادمرفته.»

زیر سایه مرتضی علی
طلعت شاه ‌ناصری و خانه‌اش در خیابان «خاقانی» اصفهان، هر دو از مرداد این شهر بی رمق تر شده اند. از آن بلند پروازی ها دیگر خبری نیست.حالا حکایت پیری و نارسایی کبد و قرص های صبح و ظهر و شب است و نفس ها که سخت و بریده می روند و می آیند. خانم شاه ناصری این روزها ازکم کاری کبد رنج می برد. فقط ۴ درصد از کبدش وفادار مانده است. این نارسایی، بدنی نحیف و کم رمق برایش باقی گذاشته. همه «گذشته ها» را با بیانی گرم، مثل یک قصه تعریف می کند؛ قصهای که البته به فراخور سن و سال، رشته اش مدام از دست قصه گو در می رود.
می گوید «رفتنی» است و دعا می‌کند: «همه مان زیر سایه مرتضی علی». «مرتضی علی» را با تاکید خاصی می گوید و بعد با لحنی که انگار بخواهدکسی را از اشتباه در بیاورد، توضیح می دهد: «درست است که مثل خیلی های دیگر نبوده ام و مدرسه رو و دختر بیرون شدم؛ اما اهل دین ومذهب هم بودم. شاید بعضی وقت ها حواسم پرت شود و نماز یا روزه ام پس و پیش شود اما "معتقد"م. اگر الان برایم قرآن بیاورید و هرجایش را باز کنید، می توانم بخوانم. این ها را همه در مدرسه یاد گرفتم.»
بعد از ساعتی، وقت رفع زحمت می رسد. توان بدرقه را ندارد اما همان طور که به زحمت از روی مبل چوبی بلند می شود، با لحنی که رنگی ازهشدار دارد، می گوید: «طولی نمی کشد که شما هم همین می شوید؛ مثل من پیر و افتاده. یک دفعه چشم باز می کنید می بینید دیگر نمی توانید آنکارهایی که سابق می کردید را بکنید... دو چیز است که نمی شود کاریش کرد: یکی پیری، و یکی هم مردن

نوشته شده در 30/7/1388ساعت 07:57 توسط سه نقطه نظر(0) | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فال عشق


منبع کدهای وبلاگ خدمات وبلاگ نويسان جوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar-20.com رفتن به بالای صفحه