تبليغات| شارژX
پروانه ي سمپادي

پروانه ي سمپادي

پروانه ي سمپادي

به وبلاگ پروانه اي من خوش آمديد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
دوستان
درباره ی من
RSS 2.0


نویسندگان وبلاگ

سه نقطه

موضوعات


نوشته هاي قبلي

محاكمه عشق
محاكمه عشق
نامه مدير كارگزيني به خانمي از همان اداره(حتما بخونيد!!!!!)
جديدا دخترا پسرا رو بلند مي كنن!!!!!!!
عكس هاي بامزه سوتي هاي ايراني!
اولين دختري كه ديپلم كرفت!
جملات پشت تريلي هاي جاده!!!
حتما بخونش!!!!
معناي هر انگشت براي انگشتر!!!
جي اف مي خواي يا بي اف بيا تو تا يادت بدم!!!!


اين وبلاگ را صفحه اصلي خود كنيد


مكمل كلاس رياضي
نگومدرسه(ساسان)
ماني وزندگاني
ازدبيرستان علامه حلي(آرمان)
شيمي معراجي(حميد)
دانلودرايگان(علي)
ديوونه قلب خستتم(مرجان)
آلاچيق عشق(حسام)
تلخ مثل عسل(آهو)
دايرة المعارف پيام نوررشت(رضا)
محفل عشق(آيدا)
معرفي فيلم هاي روزدنيا(زهراياهمون سخن خودمون)
جغجغه(وروجك)
به مجنون گفتم زنده بمان(soshyanet)
دوستي(شهاب)
فاطميون(سعيد)
كوچكترين وبلاگ موزيك(over-doze)
قاطي خونه سمپاد(مهديه)
دوستي(نيلو)
پت ومت ازنوع سمپاديش(پت ومت)


پيوندهاي روزانه

قاطي خونه ي سمپاد
پرستوي مهاجر
موزيك
سمپادي(خودم)
دست از دامان يوسف بردار

محاكمه عشق

محاكمه عشق:

جلسه ي محاكمه عشق بود

و قاضيش عقل

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه ي مغز شده بود

يعني فراموشي

قلب تقاضاي عفو عشق رو داشت

ولي همه ي اعضا مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفدار از عشق

آهاي چشم مگه نو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي !؟

اي گوش مگه تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صداش بودي ؟!

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سوي اون بوديد !

حالا چرا اين جوري با اون مخالفت مي كنيد ؟

همه ي اعضا برگشتند و به نشانه ي اعتراض جلسه را ترك كردند .

تنها عقل و قلب در جلسه موندند

عقل گقت : ديدي قلب ، همه از عشق بيزارند !!!

ولي من متحيرم كه باوجوي كه عشق بيشتر از همه تو رو آزرده

چرا هنوز از اون حمايت مي كني ؟

قلب ناليد كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و

تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه ي قبل را تكرار

مي كند و فقط با عشق مي توانم يك قلب واقعي باشم .

" پس هميشه از اون حمايت مي كنم حتي اگر نابود شوم

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 10:25 نظر(2) .

محاكمه عشق

محاكمه عشق:

جلسه ي محاكمه عشق بود

و قاضيش عقل

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه ي مغز شده بود

يعني فراموشي

قلب تقاضاي عفو عشق رو داشت

ولي همه ي اعضا مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفدار از عشق

آهاي چشم مگه نو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي !؟

اي گوش مگه تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صداش بودي ؟!

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سوي اون بوديد !

حالا چرا اين جوري با اون مخالفت مي كنيد ؟

همه ي اعضا برگشتند و به نشانه ي اعتراض جلسه را ترك كردند .

تنها عقل و قلب در جلسه موندند

عقل گقت : ديدي قلب ، همه از عشق بيزارند !!!

ولي من متحيرم كه باوجوي كه عشق بيشتر از همه تو رو آزرده

چرا هنوز از اون حمايت مي كني ؟

قلب ناليد كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و

تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه ي قبل را تكرار

مي كند و فقط با عشق مي توانم يك قلب واقعي باشم .

" پس هميشه از اون حمايت مي كنم حتي اگر نابود شوم

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 10:25 نظر(0) .

نامه مدير كارگزيني به خانمي از همان اداره(حتما بخونيد!!!!!)

به: ژولیت
شماره نامه: 1238765
موضوع : درخواست عشق
خانم ژولیت عزیز،

بسیار خرسندم که به آگاهی شما برسانم که این جانب از تاریخ شنبه 14 اکتبر به عشق شما گرفتار شده ام

پیرو ملاقاتی که با هم در تاریخ 13 اکتبر در ساعت 3 بعد از ظهر داشتیم... من خودم را به عنوان یک عاشق سینه چاک به شما تقدیم می نمایم.

این علاقه نخست به مدت سه ماه به طور آزمایشی خواهد بود و به شرط سازش و تفاهم به صورت عشق دائم در خواهد آمد.

البته پس از تکمیل دوره آزمایشی،. به صورت کارآموزی قابل ادامه خواهد بود و انجام و ارائه ارزیابی این طرح منوط به ترفیع مقام از عاشق بودن به همسر بودن می باشد.

تمامی هزینه های متحمل شده برای خوردن قهوه و رفتن به گردش از ابتدا به طور مساوی به عهده هر دو طرف می باشد .

لهذا بسته به حسن خلق شما، شاید من سهم بیشتری از هزینه ها را به عهده بگیرم و مسلما من به اندازه کافی بلند نظر خواهم بود که بخشی از مخارجی که به حساب شما است را تامین کنم.

بدین وسیله تقاضا می کنم ظرف مدت 30 روز از دریافت این نامه نسبت به ارسال پاسخ مقتضی اقدام فرمایید. در غیر این صورت این درخواست خود به خود و بدون اخطار لغو خواهد گردید و اینجانب شخص دیگری را مد نظر قرار خواهم داد.

بسیار مشعوف خواهم شد در صورتی که خود مایل به قبول این پیشنهاد نیستید این نامه را برای خواهر خود ارسال نمایید.

با بهترین آرزوها برای شما
پیشاپیش از شما سپاسگزارم
ارادتمند
رومئو، مدیر کار گزینی

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 10:07 نظر(4) .

جديدا دخترا پسرا رو بلند مي كنن!!!!!!!

http://img98.com/images/03rgm43ok49sq4w6ddq1.jpgديگه كم كم پسرا بايد مواظب باشن!!!!ديدي منحرف شدن بيا درستش كن!!!!!!!(البته بعضيا سو استفاده نكنن خواهشا!) 
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 11:01 نظر(7) .

عكس هاي بامزه سوتي هاي ايراني!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 08:04 نظر(1) .

اولين دختري كه ديپلم كرفت!

diplom.1JPG.JPG


اولين دختري که در اصفهان ديپلم گرفت

--------------------------------------------------------------------------------

به شناسنامه،طلعت شاه ناصری» متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که درشناسنامه نوشته اند. در سال ۱۳۱۵ هم دیپلم گرفته. یکی از اولین دختران اصفهانی است که دیپلم گرفته اند. می گوید همان موقع مدیر مدرسه شان تصدیق ششم ابتدایی داشته است

آن ها چهار نفر بودند. سه دختر دیگر، یکی خانم «فخری سجادی» است، دیگری «خانم نظمی»، و سومی خانم «ملوک ربانی». می گوید از آن میان، فخریسجادی شهردار ناحیه ۵ اصفهان شد و ملوک ربانیمدیر مدرسه بهشت آیین؛ از مهم ترین مدرسه های دخترانه شهر اصفهان. خانم نظمی اما شوهر که کرد، به خانه نشست.
آن روزها اصفهان دو مدرسه دخترانه داشت: «بهشت آیین» و «بانوان». مدرسه طلعت، مدرسه بانوان بود؛ یک مدرسه عمومی. طلعت خانم یادش می آید: «اما با این که مدرسه اش عمومی بود، همه کس را راه نمی دادند. یعنی همه کس توان پرداخت شهریه را نداشت. یادم است شهریه ام سالی ۱۵ قران بود؛ پولی که آن موقع "خیلی" بود.»
به «کشف حجاب» سال ۱۳۱۴ که می رسد، انگارمطمئن نیست ذوقش را نشان بدهد یا تاسفش را. شب "کشف حجاب" تا صبح خوابم نبرد. ذوق این را داشتم که صبح یک کلاه و کت مخمل می‌پوشم و کفش پاشنه دار. خر بودم؛ نمی‌دانستم کفش پاشنه دار برای مدرسه نیست!» همزمان یادش می آید آن چندهمکلاسی را که بعد از کشف حجاب، دیگر نتوانستند درسشان را ادامه دهند و خانه نشین شدند؛ رفیق های نیمه راه.
درباره واکنش مردم آن روز به این که به عنوان یک دختر به مدرسه می رفت، می گوید: «خوش شان نمی آمد اما فحش هم نمی دادند!» انگیزه اش ازدرس خواندن، این بوده که برود سر کار «بلافاصله بعد از گرفتن دیپلم، رفتم استخدام شدم. رشوه دادم؛ دو برابر حقوقی که باش استخدام شدم.

می ارزید!
با وجود رشوه ای که داد تا استخدام شود، می گوید خودش هیچ وقت رشوه نگرفته. جایگاه اداری اش اجازه می داد زیرمیزی های درست و حسابی ای بگیرد، اما «خدا می داند یک قران هم دزدی نکردم! بودند افرادی مثل من که زندگی شان را با پول دزدی و رشوه ساختند.» رشوه را به لهجه اصفهانی اش می گوید «رُشوه

بخشی از گفتگو با خانم طلعت شاه ناصری را میتوانید از اینجا ببینید


ارتقاء برای زنان ممنوع بود
کارکردن برای طلعت جوان، سخت و گاه آزاردهنده بوده: «سال ها آن جا خون دل خوردم. به عنوان ماشین نویس استخدام شدم. به عنواندیگری نمی توانستند استخدامم کنند. فقط ماشین نویسی را در شان زن می دیدند.» می گوید همکارانش به او حسادت می کرده اند. «تماممردهایی که در اداره ام بودند، تصدیق ششم ابتدایی داشتند. حتی یک دیپلمه یا یک سیکلی هم بین شان نبود. ولی دستور بود که به زن ترقیندهند. برای زن اهمیت قائل نبودند. تا این که سال ۴۵ یا حول و حوش آن بود که دستور آمد خانم ها می توانند در اداره ها سمت بگیرند. تا قبل از آن سمت نداشتم. شدم رئیس دفتر اداره. دوسالکه گذشت، شدم رئیس امور اداری. با همین سمت هم موقع انقلاب بازنشسته شدم. نوشتم به اداره که چون سنوات خدمتم به حد نصاب رسیده و شوهرم هممریض است، می خواهم بازنشسته شوم.»

آرزوی برآورده نشده خانم شاه ناصری، این بوده که به دانشگاه برود و تحصیلش را ادامه دهد. « آن موقع که دیپلمم را گرفتم، اصفهان دانشگاه نداشت. فقط تهران بود. اما بودجه اش را نداشتم که بروم تهران. آرزویم بود می رفتم دانشگاه. اما نمی توانستم. اقوام مان امل بودند! بد می دانستند. بعدش هم که برای خودم حقوق بگیر شدم، شوهر کرده بودم و بچه داشتم. نمی توانستمولشان کنم و بروم دانشگاه.»

به روی شوهرم نیاوردم که دیپلم ندارد
طلعت، ۲۳ ساله بود که ازدواج کرد. با شوهرمرحومش که شیرازی بود و ۱۰ - ۱۵ سال از خودش بزرگ تر، در همان اداره ای که کار می کرده آشنا شده است. هیچ خواستگاری یا مراسم رسمی ای هم در کار نبوده. همسرش او را پشت تلفن از پدرطلعت خانم خواستگاری کرده است. «وقتی گفتم این خوب است، پدرم راضی شد. می دانست راه خطا نمی روم.» مهریه خانم شاه ناصری، هزار تومان بوده: «نه پَست بود و نه مثل این روزها که میلیون میلیون است.» همسر خانم شاه ناصری، تصدیق ششم ابتدایی داشته: «ولی در تمام عمر یک بار بهرویش نیاوردم که من دیپلم دارم و تو نداری.»
حالا ۳ دختر، ۱ پسر، ۱۱ نوه، و۶ نتیجه دارد. به تربیت فرزندانش می بالد: «در تربیت این ها کم نگذاشتم. برایم ارزش قائل اند که تربیتمدرست بوده.» طلعت شاه ناصری می گوید: «هرچه خودم به عنوان یک زن تحقیر شدم، عوضش دخترهایم را جوری بار آوردم که زیر بار تحقیر زننروند.»
خانم شاه ناصری این بخت را داشته که همسری هم فکر و هم عقیده اش داشته باشد. «اصلا یک بار هم حرف این نشد که نروم سر کار.» البته به نظرخودش، این به خاطر «حجب و حیا»ی خودش بوده و این که شوهرش می دانسته طلعت کار خطایی نمی کند: «در این ۳۰ سال که در اداره بودم، یک بار کسی به من نگفت چرا خندیدی یا چرا با فلانی آن طوری حرف زدی؟ خودم می فهمیدم چه طور رفتارکنم. با حیا رفتار می کردم. حجاب نداشتم اما یک بار هم آستین کوتاه نپوشیدم.»
روزگار خودش را با این روزها مقایسه می کند: «حالا با وقتی که ما درس می خواندیم، خیلی تفاوت دارد. آن زمان هنوز حجب و حیا بود. هنوز دخترها دنبال حرکت هایی که حالا می روند، نبودند. ولی حالا هرکی هرکی است! دخترها که هر کار می خواهند می کنند و پسرها هم که برایشان خوب شده! مثلاً دوست می گیرند؛ رفیق می گیرند.اما من از این حرف ها نداشتم. ابداً!»


از زن بودنم، شرمنده ام
صدای خسته و بی رمق طلعت خانم وقتی تلخ می شود که یاد دشواری ها و مشقت های زندگی اش به عنوان یک شهروند مونث جامعه ایرانی می افتد: «در عمری که کرده ام، همیشه از زن بودنم عار داشته ام. می گویم خدا به من ظلم کرد که زن خلقم کرد با همان لحن مادربزرگانه اش می گوید: «قدر مرد بودنت را بدان! نمی دانی زن چه قدر توسری می خورد...»
طلعت جوان جز این که از زن بودنش ناراحت بوده، علاوه بر آن از زمانه اش هم دل خوشی نداشته: «جوان که بودم می گفتم ۵۰ سال زود به دنیا آمده ام! به خیالم ۵۰ سال بعد همه چیز ترقی می کند! نمی دانستم این اوضاع می شود!» می گوید دیگر حالا به ۵۰ سال بعد هم فکر نمی کند: «نمی خواهم باشم. مایه دردسر شده ام. دیگر مغزم کار نمی کند... این قدر خسته و مریضم که هیچ چیزاز این روزهایم نمی فهمم. بیشتر از این ناراحتم که زمانی یک مقامی برای خودم داشته ام ولی حالا این طور زمین گیرم.»

خاطره ای یادش می آید که لبخند به چهره اش میآورد: «یکی از معلم هایمان، آقاجان «همامی» بود. خداوند ادبیات بود. یک بار سر کلاس از همه دانش آموزها سوالی پرسید که هیچ کسنتوانست جواب بدهد اما من جواب دادم. برایم نوشت: اگر شه ناصری پندم دهد گوش / نسازد پندهایم را فراموش / رباید گوی سبقت همگنان راکه با فهم است و با ادراک و باهوش.» به شوخی و خنده اضافه می کند: «اما حالا نه فهم دارم، نه ادراک، و نه هوش! دیگر جمع و تفریق هم یادمرفته.»

زیر سایه مرتضی علی
طلعت شاه ‌ناصری و خانه‌اش در خیابان «خاقانی» اصفهان، هر دو از مرداد این شهر بی رمق تر شده اند. از آن بلند پروازی ها دیگر خبری نیست.حالا حکایت پیری و نارسایی کبد و قرص های صبح و ظهر و شب است و نفس ها که سخت و بریده می روند و می آیند. خانم شاه ناصری این روزها ازکم کاری کبد رنج می برد. فقط ۴ درصد از کبدش وفادار مانده است. این نارسایی، بدنی نحیف و کم رمق برایش باقی گذاشته. همه «گذشته ها» را با بیانی گرم، مثل یک قصه تعریف می کند؛ قصهای که البته به فراخور سن و سال، رشته اش مدام از دست قصه گو در می رود.
می گوید «رفتنی» است و دعا می‌کند: «همه مان زیر سایه مرتضی علی». «مرتضی علی» را با تاکید خاصی می گوید و بعد با لحنی که انگار بخواهدکسی را از اشتباه در بیاورد، توضیح می دهد: «درست است که مثل خیلی های دیگر نبوده ام و مدرسه رو و دختر بیرون شدم؛ اما اهل دین ومذهب هم بودم. شاید بعضی وقت ها حواسم پرت شود و نماز یا روزه ام پس و پیش شود اما "معتقد"م. اگر الان برایم قرآن بیاورید و هرجایش را باز کنید، می توانم بخوانم. این ها را همه در مدرسه یاد گرفتم.»
بعد از ساعتی، وقت رفع زحمت می رسد. توان بدرقه را ندارد اما همان طور که به زحمت از روی مبل چوبی بلند می شود، با لحنی که رنگی ازهشدار دارد، می گوید: «طولی نمی کشد که شما هم همین می شوید؛ مثل من پیر و افتاده. یک دفعه چشم باز می کنید می بینید دیگر نمی توانید آنکارهایی که سابق می کردید را بکنید... دو چیز است که نمی شود کاریش کرد: یکی پیری، و یکی هم مردن

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 07:57 نظر(0) .

جملات پشت تريلي هاي جاده!!!

 

1- به حرمت اشک مادر توبه کردم

2- داني که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطي صفتي طاقت اسرار نداري

3- بوق نزن شاگردم خوابه

4- بي تو هرگز............باتو؟؟؟؟عمر

5- از عشق تو ليلي...........رفتم زير تريلي(واسه گريسکاري)

6- اگه مي توني اين تابلو رو بخوني يعني فاصلت خيلي کمه فاصله رو رعايت کن

7- دنبالم نيا اسيرم مي شي

8 - گشتم نبود ............نگرد نيست

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 02:35 نظر(3) .

حتما بخونش!!!!

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 02:34 نظر(0) .

معناي هر انگشت براي انگشتر!!!

  

انگشت شست: نشان دهنده قدرت اراده در فرد است. این انگشت با خودِ درونی فرد در ارتباط است. وقتی به شما گفته می شود که در انگشت شستتان انگشتری بیندازید، به دقت مراقب تغییراتی که در زندگیتان اتفاق می افتد باشید. این انگشتر قدرت اراده شما را تقویت خواهد کرد. انگشت اشاره: نشان دهنده قدرت، رهبری و جاه طلبی است. این انگشت نشان دهنده یک نوع قدرت خاص است. این مسئله به خصوص در قدیم الایام وقتی پادشاهان قدرتمند در انگشت اشاره خود انگشتر می انداختند بیشتر نمود دارد. درنتیجه، انداختن انگشتر در این انگشت به شما در این زمینه کمک می کند. انگشت وسط : نشاندهنده فردیت و هویت فرد است. این انگشت که در وسط قرار گرفته است نشاندهنده یک زندگی متعادل و متوزان است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند زندگی متعادل تری داشته باشید. انگشت انگشتری:انگشت چهارم شماست. انگشت انگشتری دست چپ با قلب رابطه مستقیم دارد. به خاطر همین است که حلقه ازدواج در این انگشت انداخته می شود. این انگشت همچنین نشاندهنده احساسات و خلاقیت در فرد است. انداختن انگشتر در انگشت چهارم دست راست به شما کمک می کند در زندگی خود خوشبین تر باشید. انگشت کوچک: نشاندهنده همه چیز در روابط شماست. این انگشت نشاندهنده روابط ما با محیط بیرون می‌باشد و دقیقاً مخالف شست است که به خودِ درونی ما اشاره دارد. این انگشت نشاندهنده رفتار ما با دیگران است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند روابط خود را تقویت کنید، به خصوص درمورد ازدواج. به ارتقاء روابط کاری هم کمک می‌کند.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 02:31 نظر(0) .

جي اف مي خواي يا بي اف بيا تو تا يادت بدم!!!!

سلام بعد از مدت ها آپ كردم يه كمي اين آپم مشكل داره شايد يه كمي نه خيليييييييييي... به بزرگي خودتون ببخشيد اين آپ در خواستي بود از طرف دوست عزيزم كمند كه تو برام گذاشته بود خواهشا از دست من ناراحت نشيد......... 

دوست یابی به دو بخش عمده تقسیم میشه: 1-اینترنتی 2-غیر اینترنتی
که دوست یابی اینترنتی دو قسمت داره: 1- با وبلاگ 2- بی وبلاگ
دوست یابی غیر اینترنتی که دیگه توضیح نمیخواد چون همون روش سعی و خطاست.پس بریم سراغ دوست یابی اینترنتی که روش با وبلاگ یه مقدار ساده تر از روش بی وبلاگه برای شروع باید یه وبلاگ با یه اسم غم انگیزناک و افسرده ناک بسازی. مثلا:
daryaye-gham ... to-ro-mikham ... bargard ... asheghe-bi-gharar
gigilie-gomshodeye-man ... farhad-ba-faryad ... Love-Story ... Sahele-Aram
mano-niga-nakon
بعد دیگه می ری یه اسم قشنگ برای عنوان وبت می گذاری. مثلا:کجا بیدی؟هرجا گشتم نبیدی؟...قایم باشک...هی فلانی کجایی؟...عزیزم بیدار شو...بی تو هیچم،بیا تو گیجم...کاشکی کجایی؟...کتاب زندگیم بی تو دفتر چهل برگه...آچار فرانسه زندگیم کجایی؟... ویتامینم بی تو میمیرم... از وقتی تو رفتی... فلانی هستم از فلان شهر...خلاصه بعدشم یه قالب مشکی با بک گراند یه قلب تیر خورده یا شکسته بعدش یه آیدی می سازی که اسمش مثل آدرس وبلاگت باشه. بعدشم دیگه دام پهن شده و باید مثل یه شکارچی پلید منتظر به دام افتادن شکار باشی بعد تو هر وبلاگی که می ری و می بینی نویسنده ش جنس مخالفه و آیدی گذاشته آیدیشو اد می کنی ولی با هیچکدوم چت نمی کنی. اونا هم که از دنیا بی خبر میان بهت پی ام می دن که ببینن تو کی هستی؟ تو هم از موقعیت استفاده می کنی و با حرفای صدمن یه غاز عشقولانه می ندازیشون تو دام اگه پسری: بله...من یه دخترو خیلی دوست داشتم...عاشقش بودم...همه چیزمو به پاش ریختم...ولی اون بی وفایی کرد و بهم خیانت کرد و رفت دختره م شروع می کنه دلداری دادن بهت و می گه که :منم جای خواهرت...اشکالی نداره...منم کم مشکل ندارم تو زندگیم...و اینجوری کم کم مخشو می زنی و خرش می کنی.اگه دختری: بله... من یه پسرو خیلی دوست داشتم...با وجود زیبایی بی حد و حصرم تموم خواستگارامو به خاطر اون رد کردم...ولی اون بهم خیانت کرد و با دوست صمیمیم دوست شد و رفت.پسره م شروع می کنه دلداری دادن بهت و می گه که : منم جای برادرت...اشکالی نداره... منم تو زندگی خیلی سختی کشیدم تا تونستم رو پای خودم بایستم... و اینجوری میشه که جوون مردمو خر میکنی.برای دوست یابی بی وبلاگ خداییش باید یه مقدار حرفه ای باشی. اول از همه باید یه آیدی بسازی مرررررررررررررررررررررگ.مثلا:
bi_to_hicham_ messe_pichak_ doret_mipicham...key_boarde_bi_mouse ...keshtie_be_gel_ neshasteye_ talaatome_ sahel_ha...dara_bi_sara...sara_bi_dara...daryaye_b i_sahel
بعدش می ری تو روم و کمین می کنی.اینجا دیگه به هیچوجه حق انتخاب نداری.حتی اگه آیدی دو جنسی هم دیدی سریع باید با شکم خودتو پرت کنی روش...شاید بتونی تصاحبش کنی...انشاالله...حالا...اینجا یه سری چیزا هست که شانست رو بیشتر می کنه.مثلا داشتن ویس. یا داشتن وبکم.حفظ بودن چند بیت شعر عاشقانه غم انگیز که از بی وفایی دنیا می گه خیلی موثره...و بالاخره نحوه سلام کردن.ببینین.روانشناسی ثابت کرده که نحوه سلام کردن آدما رابطه مستقیم با شخصیتشون داره. نحوه سلام کردنت بسته به جنسیتت باید عجیب غریب باشه.مثلا:سلام هم چت... وبلاگ رو نور افشانی کردی...سلام حاجی ، سیدتو کشتن...سلام همشیره...سلام برادر...آبجی رو بپوشون که ما اومدیم خدمتت واسه سلام...سلام داداشی...سلام جوجو...اینجا یه عامل دیگه هم موثره و اون میزان اعتقادت به خداس.یعنی باید به خدا توکل کنی...یا در حقیقت التماس کنی که انشالا درست میشه.

منبع:پي سي سيتي

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سه نقطه در ساعت 11:34 نظر(2) .



صفحه قبل «|» صفحه بعد
+Powerd By: JavanBlog.Com+







فال عشق


منبع کدهای وبلاگ خدمات وبلاگ نويسان جوان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar-20.com رفتن به بالای صفحه